من خودم تو رو بزرگت کردم
اولش یه نگاه ِکوچیک بودی بعد بزرگ شدی.. بزرگ شدی.. تا جایی که حس میکردم دلتنگی گرفتم
دلتنگی اصلا بیماری خوبی نیست ..
بذار راحت تر بگم
همه ی دلتنگیا بد خیمه
اما.. چاره چی بود؟
ولت کردم که منفجر شی توو دلم
حالا توو کل بدنم پخش شدی
تو تووی تموم سلول های من جاری شدی..
بدخیم ترین جاری ِدنیا ..!
حالا دستام
حالا چشمام
حالا پاهام
حالا مغزم
حالا همه ی فکر و ذکرم شده یک نگاه کوچیک ..
همون..
همون نگاه کوچیک...
+ به یاد خدایی که غیور است و اشتیاق بندگان به اغیار را تاب ندارد ..
پی نوشت: همش با خودم میگفتم این مسافرته راه خوبیه واسه کمرنگ کردنت تو افکارم .. من اما .. توی شلوغی هم همچنان بهت فکر میکنم!
(پارک ولیعصر_ساوه)
فصل آخر عاشقی......ما را در سایت فصل آخر عاشقی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109